دیالوگ : + به نظرت کی این زندگی تموم میشه؟ _ وقتی به اندازه ی کافی به #گا رفتی حالا من مانده ام و یک ساعت خراب با پنجره ای که نمایش می دهدسوتین زن جوان همسایه راکه چند روزی است روی بند جا ماندهو از رنگش معلوم است که دلتنگ استآه میکشمتباه میشوم من مرده اممن آتشی بودم که حتی دیگر خاکسترش هم به جای نمانده استو قطاری که هیچگاه به ایستگاه خود نرسید.و شهری که سالها پیشزیر هزاران تن خاک دفن شده استیا درخت بلوطی که لانه ی سنجابی کوچک بود اما امروز به جز کنده ای خشک چیزی نمانده از آنو تمدنی که ویران شده است با زلزله ای و جز یک اسماز آن چیزی نمانده است.من از خودم بریده ام و از تو بیشتر از خودممیخواهم فرار کنممیخواهم در درون جنگل های تالش در کلبه ای بدون برق خودم را حبس کنممیخواهم نباشمآه که چقدر خسته امبه وسعت تمام زندگیم تنهایی میکشمقلبم چنان به درد می آید که میخواهم فراموش کنمکاش میشد همه چیز را فراموش کنماول از همه نفس کشیدن راو بعد زندگی را و بعد همه چیز را
برچسب:
نویسنده: نیکان قاسمیپور
تاريخ: پنجشنبه
7 تير
1403 ساعت: 15:11